ما فاتحان شهر های بر باد رفته ایم - تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 16:15
چیزهایی هست که نمیدانی .. ما فاتحان شهر های بر باد رفته ایم .. خم شدم و از زمین تکه ها را جمع کردم و توی کیفم گذاشتم ، هرچه نگاه میکردم یادم نمی آمد این تکه ها برای کجاست ... این تکه های قرمز برای کجا بود؟ آن تکه ی سبز چی؟ آن خیال سپید؟ آن غمِ خاکستری سخت؟ چقدر گذشته بود که تکه هایم را نمیشناختم؟ تک...
بزنم به رگم که رها بشوی - تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 16:15
چیزهایی هست که نمیدانی .. بزنم به رگم که رها بشوی ..   داشتیم از درد حرف میزدیم و خنده مان گرفته بود .. همینکه اینهمه درد در روزمرگی هامان پررنگ میشد و لکه ی سیاهی را میدیدیم که روی پیرهن سفیدمان افتاده بود و بزرگ و بزرگ تر میشود همین تیرگیِ میان روزهای روشن و خطوط موازی و مورب افتاده در پیشانی مان ...
نیازمندی ها - تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 16:15
نیازمندیم به پیدا کردن دست هات .. به پیدا کردن صفحه اینستات .. نیازمندیم به نگاهات به برق چشمای غمگینت .. نیازمندیم که یباره دیگه دم پارک آب و آتش آب بازی کنیم ... نیازمندیم که تو مترو رو شونه هات بخوابیم .. نیازمندیم به دلگرمیت .. به شونه های پهن ات .. به چهارخانه های پیرهنت .. به خنکی لب هات روی گ...
داداش: ) - تاریخ: 1405/6/23 ساعت: 16:15
چیزهایی هست که نمیدانی .. داداش :) یک لحظه هایی هست ، آن آخرهای شب ، نزدیک طلوع صبح ..  که چراغ ها را خاموش کرده ام؛ توی سکوت وسط اتاق کوچکم دراز کشیده ام و صدای یخچال را از آشپزخانه می شنوم که خاموش و روشن می شود، صدای باز و بسته شدن دری از واحد های طبقه های پایین تر، و صدای راه رفتنشان توی خانه را...
- تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 13:25
داشـتم بال هایم را امتحان میکردم که تو پیدایت شد . از فکر پـرنده شدن بیرون آمدم و عاشـقت شدم.
باران - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:29
یا نبود یا اگر هم بود عصبانی و عبوس بود اسمش رعد و برق بود .. مهربان که میشد هیچ کلمه ای نداشتیم که صدایش بزنیم ..
ما فاتحان شهر های بر باد رفته ایم .. - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:29
خم شدم و از زمین تکه ها را جمع کردم و توی کیفم گذاشتم ، هرچه نگاه میکردم یادم نمی آمد این تکه ها برای کجاست ... این تکه های قرمز برای کجا بود؟ آن تکه ی سبز چی؟ آن خیال سپید؟ آن غمِ خاکستری سخت؟ چقدر گ
بزنم به رگم که رها بشوی .. - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:29
داشتیم از درد حرف میزدیم و خنده مان گرفته بود .. همینکه اینهمه درد در روزمرگی هامان پررنگ میشد و لکه ی سیاهی را میدیدیم که روی پیرهن سفیدمان افتاده بود و بزرگ و بزرگ تر میشود همین تیرگیِ میان روزه
اگر برای ابد، هوای دیدن تو ، نیفتد از سر من چه کنم؟ - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:29
کجـــایی؟ شبیه به اقامت همیشگیِ موج ها در دریا درونِ خاطراتِ تو ایستاده ام هنوز . کجایی؟ رسیدی به آنچه میخواستی؟ به آنکه من نبودم؟
داداش :) - تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:29
یک لحظه هایی هست ، آن آخرهای شب ، نزدیک طلوع صبح .. که چراغ ها را خاموش کرده ام؛ توی سکوت وسط اتاق کوچکم دراز کشیده ام و صدای یخچال را از آشپزخانه می شنوم که خاموش و روشن می شود، صدای باز و بسته شدن
نیازمندی ها ... - تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 12:43
نیازمندیم به پیدا کردن دست هات .. به پیدا کردن صفحه اینستات .. نیازمندیم به نگاهات به برق چشمای غمگینت .. نیازمندی
داداش کوچیکه :) - تاریخ: 1397/4/30 ساعت: 12:43
داداش کوچیکه :) یک لحظه هایی هست ، آن آخرهای شب ، نزدیک طلوع صبح ..&nb